۱۵۶

ساخت وبلاگ

وای خدایا اینا رو نابود کن ما بتونیم یه نفس راحت بکشیم از دستشون .


کارمنداش دزد ! مسئولاش دزد ! مدیر دزد ! همه دزدا کنار هم جمع شدن امور اداری و ...رو اداره می کنند .خراب شده ای که من افتادم توش یه ۲۰ دقیقه تا جاده اصلی فاصله داره .

دیروزدیدم داخل برد اداره زده اونجا روستاست ...مثلا مدرسه شهید فلان روستای فلان !!! قند تو دلم آب شد که آخ جون امتیاز روستایی میگیرم .گذشت تا دیروز عصر زنگ زدم مدیر مدرسه و بهش گفتم :خانم ایکس من فردا دارم میام مدرسه ...میخوام  مدرسه رو از نزدیک  ببینم وابلاغمو بهتون بدم...فردا مدرسه هستین ؟ گفت آره ...پرسیدم :فاصله جاده اصلی تا جاده فرعی زیاده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میشه پیاده اومد یا باید ماشین بگیرم ؟

گفت: نه امکان پیاده اومدن نیست !باید با ماشین مردم محله !!!!!!!!بیای !

تلفن رو که قطع کردم کلی به خودم بد و بیراه دادم که ای خاک تو سر بی عقل و بی لیاقتت کنند مدرسه خوب ..جای خوب بهت پیشنهاد دادن نرفتی حالا معلوم نیست کدوم بیغوله رو انتخاب کردی که میگه پیاده نمیشه اون مسیر رو رفت ..نمیشد به کسرا هم چیزی گفت ..اگه میگفتم جونم غر میزد که خودت خواستی ..مگه من نگفتم قبول کن برو همونجا که نزدیک اداره بود !

خود کرده را تدبیر نیست ...هی خود خوری کردم و اعصابم خورد بود ..از تو گوگل مپ سرچ کردم دیدم ای داد بیداد خیلی تا جاده اصلی فاصله داره ..سرویس هم که بگیرم فقط منو تا جاده اصلی میبره و حاضر نمیشه تا اونجا بره ..حاضر هم بشه تا اونجا بره نصف حقوقمو باید دو دستی بهش بدم ....

دوباره و سه باره لعن و نفرین کردم مسئولای شهرمو ...کسرا که اومد خونه شروع کرد به شوخی و خنده منم باهاش درگیر شدم که ولم کن اعصاب ندارم ....آخرش بینمون دلخوری بوجود اومد و یک ساعت بعد بهم  گفت گور پدر همشون حق نداری بری اونجا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! معلوم نیست کدوم خراب شده ای هست ...

دیگه تا صبح چشم رو هم نزاشتم از نگرانی ....

صبح ساعت 7 از خونه زدم بیرون و تا برسم اونجا شد ساعت 8 !!! البته جاده رو هم اشتباه رفته بودم و مجبور شدم با یه پژو خودمو برسونم تا سر جاده اصلی که بعد پیرمرده غر زد کرایه بهم کم دادی گفتم کرایه ات همینقدره ! نه بیشتر بهت میدم نه حقت بیشتر از اینه !

والا فکر کردن چون قیافه ام به اینجایی ها نمیخوره و لهجه ندارم باید لختم کنند و بچاپن منو !

شروع جاده اصلی با خونه باغ ها شروع میشد ! با وحشت در ذهنم بعد از ظهرهای سرد زمستون رو تصور می کردم که باید از بین این خونه باغ ها بگذرم و اگه یکی منو بکشه تو باغ ها بهم تجاوز کنه هیچ کس با خبر نمیشه !!!!!!!!!!!!!!!! ماشین هایی که در جهت مخالف من  با سرعت زیادی از کنارم عبور می کردن ،هر چی گرد و خاک بود بلند می کردن و همه وجودم شده بود غرق خاک !!!!!!!!!!!!! تند تند یه مسافت رو رفتم تا رسیدم به یه محوطه وسیع از زمین های کشاورزی !!!! بین راه یه دختره رو دیدم که با مادرش به سمت اول جاده میرفتن پرسیدم تا روستای فلان چقدر مونده ؟گفت اوه  ه ه ه ه خیلی زیاد ! کم مونده بود گریه ام بگیره ....آخه این چه غلطی بود کردم ....چرا از درس دادن به اون بچه ها ترسیدم ؟ چرا فکر کردم کم میارم ؟ الان این خراب شده کجاست دارم میرم ؟ اول صبح بود هر چی ماشین رد میشد میرفت سمت شهر و هیچ ماشینی به سمت روستا نمی رفت و منم مستاصل هی جلو میرفتم هی بیشتر می ترسیدم !!! اول روستا خونه ها نمایان شد !!!همه کاه گلی و مخروبه و آجری و زشت ! سکنه اکثر مردم اونجا از کشور افغانستان بودن !این از تردد مردم و ازدحامشون و ...مشخص بود ....رفتم و رفتم تا مدرسه رو پیدا کردم ...

مدیره تو اون ساعت از روز هنوز نیومده بود ....وارد دفتر شدم چند مین بعد یه خانم اومد فکر کردم مدیره ..پرسیدم سرکار خانم ایکس ؟  گفت خیر من معاون اجرایی شیفت مخالفم !

نفر بعدی معاون شیفت ما بود ...بعد مدیرو معاون آموزشی شیفت مخالف اومدن

چون مقنعه و لباس فرم نپوشیده بودم فکر نمی کردن من معلمم !

از معاون شیفت خودمون سوال کردم که مدیر کی میاد گفت باهاش چکارداری؟گفتم هماهنگ کرده بودم برا دادن ابلاغم ...گفت بشین بالاخره میاد ...45 دقیقه گذشت نیومد ...باید مدرسه سال قبل هم می رفتم و پوشه و کلید کمدم و یه فرم رو میدادم مدیرم ...

به خانمه گفتم ساعت داره 10 میشه ..ظاهرا ایشون قصد اومدن ندارن ...گفت نه میاد!!!!!!!!!!!!!دوبار زنگ زدم جوابمو نداد ..به معاونه گفتم من دوجا دیگه کار دارم باید چکار کنم ؟ گفت ابلاغت رو بده من بهشون میرسونم ....دیگه ابلاغم رو دادم و همون مسیر رو پیاده اومدم ...با خودم فکر کردم برا روزهایی که شیفت ظهرم و هوا زود تاریک میشه باید یه سرویس بگیرم ....حدااقل واسه برگشت تا سر جاده اصلی !

هیچ چراغ و تیر برقی تو اون مسیر خراب شده نیست 

آها راستی یادم رفت بگم چه کلاه گشادی سرم رفت !

اداره دزد اینجا ! این روستا و مابقی روستاهای اطراف رو جزء مناطق شهری حساب می کنه ..وقتی معاونه گفت خیلی عصبانی شدم ..گفتم اون مسئول دزد احمق که برا ندادن حق محرومیت به ما این کار رو کرده ، بلند شده بیاد این جور جاها رو از نزدیک ببینه ؟ اینجا کجاش به شهر میخوره ؟کوچه های خاکیش؟ جاده خرابش؟ نداشتن تیر برق هاش؟ چه چیزش آخه ؟ اگه روستا نیست بیجا می کنه ابلاغ ما رو روستایی میزنه بعد حقوق و امتیاز ما رو نمیده ...من اگه میدونستم هرگز پامو تو این خراب شده نمیزاشتم ...

این دو تا عکس هم حین اومدن از اون خراب شده گرفتم

http://uupload.ir/files/52qf_dsc_0109.jpg

http://uupload.ir/files/ca8p_dsc_0108.jpg

اگه شهر رو از نزدیک ندیدن حالا ببینید !!! چه پیاده روهایی !!!چه گل و سبزه ای !!!!

خانمه گفت ما همگی انصراف دادیم و گفتیم اگه اینجا شهره چرا نریم مدارس تمیز با امکانات و محله های خوب !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هیچی نگم دیگه !!!!!!!!!!!!!

با اعصاب خورد و دل پر درد رفتم اون مدرسه وسایل رو دادم و سر خر رو کج کردم به سمت خونه ....

رفتم فروشگاه خریدای عقب مونده رو انجام دادم و پنیر و دوغ و شکلات صبحانه و سوسیس و کالباس و دو تا چسب نواری بزرگ دو تا چسب نواری کوچک ..دو تا چسب کاغذی ، سه تا چسب قطره ای ، سه تا چسب ماتیکی ، یه بسته میخ منگنه ، یه لاک غلط گیر، یه بسته دستکش یک بار مصرف ، دو تا واکس کفش مشکی و قهوه ای ، دو تا برس واکس کفش ، یک و نیم کیلو انگور ..یک و نیم کیلو خیار زمینی ، دو کیلو گوجه فرنگی ،دو کیلو گلابی ، یه جعبه سیب زرد ، یه بسته ریحون ، چند بسته مرزه و شنبلیله ، یک سطل ماست سون ، یک بسته نون تست ، یک جعبه 15 تایی تخم مرغ خریدم و قبض گاز رو هم پرداخت کردم و شارژ کارت اتوبوس و شارژ موبایلمم انجام دادم و اومدم خونه !!!!!!!!!!!!

بماند که دیگه تا رسیدم خونه لهههههههههههههههههههههه بودم ...یه دوش گرفتم و زنگ زدم مطب دکتر ببینم بالاخره اومده یا نه که منشی اش گفت فردا و پس فردا ساعت 5-7 میشینه شما کی میتونی بیای ؟گفتم هر وقت بگی میام ..گفت 6 اینجا باش ...

الان هم اومدم کمی غر بزنم بلکه قلب مچاله شده ام راحت شه برم سبزی پاک کنم و بعد هم برم پی مابقی بدبختیهای زندگی !!!!!!!!!!!!!1

از پاییز و مدرسه تنفرم !هر کی هر چی میخواد بگه !

...
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 15:36