250

ساخت وبلاگ

پست رو از یکشنبه شروع کردم تا الان که تونستم خورد ،خورد بنویسم و تمومش کنم

کوتاه بگم

دیشب ساعت 2:30 بود حس کردم خیس شدم. با ترس بلند شدم ببینم چی شده. حجم زیادی آب ازم دفع شد. تو خونه تنها بودم. دست و پامو گم کردم زنگ زدم کسرا گفتم کیسه آبم پاره شده چه خاکی به سر کنم؟؟!

  گفت خونسرد باش لباس و مدارکت رو بردار از همسایه کمک بگیر من سریع خودمو تا سه ساعت دیگه میرسونم!  ساک بچه آماده نبود. مدارکم تو پوشه ،روز چهارشنبه برده بودم مدرسه و تو کمد کلاسم بود!!! چون قبلش رفته بودم بیمه، فقط کارت ملی داشتم بدون دفترچه و کارت پزشکی عین دیوونه ها روسری به دست با مانتو نیمه بازوساک بچه که معلوم نبود چی چپوندم داخلش رفتم زنگ طبقه پایین رو زدم. مرد همسایه گرخید خخخخخخخsmilie_girl_101.gif. خانمش پرستاره دلداریم داد و منو رسوندن بیمارستان.خدا خیرشون بده موندن تا کسرا از شهرستان خودشو رسوند. از درد زایمان و زجه هام هیچی نگم بهتره ......هر چی التماس کردم تو رو خدا، تو رو به قرآن منو سزارین کنید ماما گفت نمیشه شرایطت واسه طبیعی خیلی خوبه. تخت کناریم خانمه از هفت شب بستری بود و نه ماه رو کاملا تمام کرده بود. من باید 24 خردادزایمان می کردم نگران نارس بودن بچه بودم. وای نگم که چقققققققققدر اون معالجه ماما خون به دلم می کرد. چندین باااااار و هر بار من جیغغغغغغغغغ میزدم و میگفتم سزارینم کنید. گفت بلند شو راه برو بعد ورزش کن و کمرت رو بچرخون سر بچه بیاد پایین. بعد هم یه توپ بزرگ آورد گفت بشین روش بالا پایین کن. وای نگم از درد. مردم و زنده شدم. از یه جا به بعد جیغغغغغغغغغ میزدم و التماس می کردم.اون خانمی که تخت کناریم بود با هر بار معالجه ماما یه خوششششششششششش به حالت بهم می گفت که از صد تا فحش بدتر بود! smilie_girl_130.gifزنیکه کپسول رو گرفته بود دستش هی اون ماس ماسک رو میگرفت جلو دماغش درد نکشه بعد من عین چی در اوج درد قرمیدادم و توپ میزدم هی غصه ام رو میخورد که من هفت ساعت قبل از تو اومدم اممممممممممممممممممممما شرایطم مساعد نیست . تو چقدر سریع تونستی خودت رو وفق بدی ....بعد هر بار مامائه بهش میگفت خوب این خانم داره با ورزش به خودش و زایمانش کمک می کنه تو هم بلند شو راه برو و ورزش کن نکبت می گفت نههههههههههههههههههههه من دارم از درد می میرم .smilie_girl_194.gif

از یه جا به بعد که سوزن فشار بهم زدن دیگه نعره میزدم ...برام مهم نبود چی میگم و چکار می کنم .imageimage مامائه هی میگفت جیغ نزن با جیغ زدن بدنت نمیدونم چطور میشه و سخت تر میزایی ....مچ دستش رو گرفتم و التماسششششششششششششش می کردم راحتم کن ...خواهش می کنم بزارید سزارین شم . نکبت بهم توپید دستمو ول کن smilie_girl_037.gif...اینقدر هم نک و ناله نکن دیگه چیزی نمونده ..بعد هم عین بدبخت بیچاره ها ولم کرد رفت پی کارش !!!!!

بعد دکترم اومد و از شانس تخماتیکم دکتر اون خانم تخت کناری ، که اینجا اسمشو میزارم ناز دار خانمsmilie_girl_086.gif ،همین دکتر بود ...دکترم رفت سراغ ناز دار خانم ! ماماها هم دورش جمع شدن و ماما همراه هم داشت ...منم عین مفلوک ها یه جا آخ و اوخ می کردم یکی نبود بگه خرت به چند ....یه خانم هم اتاق کناری بود که دوقلو داشت و می گفتن قراره سزارین شه ......دکتر رفت اتاق کناری ....نازدار خانم هم هی ناز میومد بقیه نازشو می کشیدن ! یه جا که در اوج درد بودم اعتراض کردم که من اگه میدونستم این بیمارستان فوق تخصصی قراره بهم رسیدگی نشه اصلا نمیومدم اینجا شما از من امضا گرفتین که زایمانم بدون درد باشه یعنی چی آخه ...اصلا ولم کنید میخوام برم فلان بیمارستان ....انگار یاسین به گوش خر میخوندم ....دیگه کم آوردم و بلند بلند زار زدم و هر چی دهنم میومد میگفتم ...تا عاقبت خدا خیر بده یکی از خانم ها رو به ماما گفت ناز دار که هیچ پیشرفتی نداشته و قطعا سزارین میشه کپسول رو بدین به این بیچاره (!!!) image image image

عاقوووووووووووووووووو هیچی نگم دیگه کپسول نگو شهد عسل بگو اینقده خووووووووووووووووب بود . میزاشتم نفس عمیق می کشیدم انگااااااااااااااااااااار نه انگگگگگگگگگگگگگگگگگگگار که من اون آدمی بودم که عربده میزد...میرفتم تو خلسه و خوابم می گرفت اما واسه اینکه زیاده روی نکرده باشم بعد ازچند نفس عمیق کنار میزاشتم به محض موج حمله و درد (!)باز استنشاق می کردم . از یه جا به بعد نازدار رو آماده کردن ببرن واسه سزارین ..نک و ناله و اعتراض کرد که من میخوام طبیعی بزام ! smilie_girl_171.gifدکتر گفت نمیشه ما همه راه ها رو رفتیم . بعد رو به ماماها کرد گفت ببریدش اتاق عمل ....از اون طرف مادر دو قلوها اتاق کناری رو گذاشته بود رو سرش ....منم که وضعیت گل و بلبل عین معتادها حال می کردم با موادم !smilie_girl_178.gifعاقو نگم دیگه... تو اتاق هیچ کس نبود جز من و در و دیوار یهو گلاب به روی جمع حاضر حس دستشویی بهم دست داد تا به خودم اومدم دیدم یه چی افتاد بیرون !!!!!!!!!!!!!!!!!!! همون لحظه ماما بداخلاقه داشت می رفت سمت اتاق عمل که منتهی به اتاق ما بود ....جیغ و داد کرد نیروهای کمکی ...نیروهای کمکی !!!!!!!!!!!! نیروهای کمکی هم که تو هپروت بودن !!!!!!!!!!!!!! رفت سمت اتاق عمل گفت دکتر این یکی زایید !!!!! دکتر ناز دار رو با شکم پاره پوره ول کرد اومد بالا سرم .....سوفیای قشنگم گریه کرد ...گرفتنش بالا دیدمش ................وای که چقددددددددددددددر ریزه بودsmilie_girl_227.gif ....دکتر سنوگراف خنگولم بهم گفته بود اگه بچه ات به موقع دنیا بیاد بزرگ هست و رشدش خوبه منم با همین تصور فکر می کردم الان یک بچه تپلو میاد تو بغلم ....بگذریم ..دکی گفت ببریدش اتاق عمل جفت بیرون بیاد ..بهم گفتن بلند شو بشین رو ویلچر !!!!!!!!!!!!!!!!! وای خدا با اون حال !!!! تا اتاق عمل رو تخت قرار گرفتم بعد بیهوش شدم .یک ساعت بعد تو ریکاوری بودم ...انگار نه انگار که خانی اومده و خانی رفته ....سوفی قشنگمو گذاشته بودن کنار یه دختر گریهئو هی کنار گوش دخملکم عرمیزد هی بچه ام چشاشو باز می کرد فکر می کرد تو گروه سرود قرار گرفته با دختره هم خوانی می کرد باز ساکت میشد ....بعد تو اون آگیر واگیر مادر دختره که تختش مجاور من بود شروع کرد بلند بلند لالایی خوندن خنده خنده خنده خنده خنده خنده

یکی نبود بهش بگه زنک چه وقت لالایی خوندنه (مادره بچه سال بود حدودا 21 یا 22 سال )....حالا لالایی خوندنش هم مختوم میشد به گفتن لا،لا لا دوباره از نو نیشخند!!ایشششششششش آدم جو گیر!

یک ساعت بعد منو منتقل کردن تو بخش ...اتاق خصوصی گرفته بودم و کسرا شادمان و خندان اومد کنارم ..نن جون عزیزش هم دنبالش بود ......

به همین سوی چراغ قسم .....ننه اش اون شب تا ظهر که دخترم دنیا اومد بیمارستان بود بعد از انتقال من به اتاق بیمار ...رفت پی کارش ...اگه شما اونو دیدین منم دیدم !!!!!!!!!

مثلا تنها نوه اش بود !!!!!!!!!!!رفت که رفت ...فقط زنگ میزد به کسرا حرف مفت میزد و دستور صادر می کرد ....وایسا اون آیکون کتک کاری رو بزارم دلم خنک شه smilie_girl_327.gif

هی خدا چی بگم !!!!

دیگه سوفیا رو آوردن و کسرا در آسمان ها پرواز می کرد ....ننه اش خواست بچه ام رو بماچه گفتم مادر الان نه !!!!!!!!!! برا بچه خوب نیست ....مگه گوش کرد ..پشت دست دخترمو ماچید !!!smilie_girl_327.gif

دیگه حالم خیلی خیلی خوب بود ...درد خفیفی داشتم که اصلا مهم نبود ....زنگ زدم مامان و بابام گفتم فارغ شدم ...باور نمی کردن که ...مامان هی می گفت آخه الان که وقتش نبود .مگه قرار نبود سزارین شی ...بنده خدا دست و پاشو گم کرده بود ....گفت با بابا هماهنگ می کنند فرداش میان ....

روز بعد مرخص شدم ....مامان و بابام اومدن و بنده های خدا خیلی زحمت کشیده بودن ....یه آویز و زنجیز طلا برا دخترم خریده بودن .....ای خاک و چوک تو سر ننه کسرای گدا .....خداییش آدم اینقدددددددددددر خسیس و گدا صفت به عمرم ندیدم ....

روز بعد سوفیا به شدت زرد شده بود ..قرار بود برا تست غربالگری بریمش کلینیک همون بیمارستان ...دکتر ویزیتش کرد آزمایش نوشتن زردی بچه ام 22 بود ...در مرز تعویض خون ...باید بستری میشد .....آی گریه کردم ...آی زار زدم .....دخترمو بستری کردن و گذاشتن زیر دستگاه ....تو سالن بچه هایی که زردی داشتن رو کنار نوزادان نارس نگه میداشتن ....کسرا مثل مرغ پر کنده بود ...چند شبانه روز نخوابیده بود ....مادرش فقط زنگ میزد حال بچه رو می پرسید !!!!!!! زنک نکرد یه تک پا بلند شه بیاد بیمارستان ............آقا چرا شکلک جر واجر کردن وجود نداره خودمو خالی کنم !

مامان بیچاره ام با اون درد مفاصل اومد و یک شب کنارم موند منتهی چون خودش حال و روز خوبی نداشت فرستادمش خونه ...

هیچی دیگه اتاق خصوصی داشتم و هر بار پرستارها زنگ میزدن میرفتم شیرمیدادم و برمی گشتم تو دخمه ام ....یه دختره بود آورده بودن 4کیلو و 600 گرم بود ....وای تپلوووووووووووووووو ،سفید و گوگولی .....یعنی آدم دلش میخواست درسته قورتش بده ....علت بستری شدنش رو سوال نکردم .ماشالاش باشه گریه می کرد صداش تا اتاق ما میومد ....خیلی دوست داشتم سوفی هم مثل اون تپل مپل بود ....ولی باز هم شکر خدا که سالمه ...

سه روز و دوشب بستری بود تا بالاخره مرخص شد ..امروز مجددا بردمش زردیش از 12 رفته بود روی 14 ...اینقدر ترنجبین و شیرخشت و عرق شاه تره خوردم که دست و پام گزگز میشه ....والا می ترسم به بچه ام ترنجبین بدم ....دکترا میگن نده ....خاله خان باجی ها میگن بده ...مگه ما قدیمی ها چکار می کردیم ......

خلاصه قرار شد هفته دیگه باز ببرمش واسه چک آپ زردی و تیروئید و این قضایا ....

خدا میدونه این چند ماه همش با ترس اینکه مبادا نتیجه اون آزمایش غربالگری درست باشه و دخترم دچار عارضه داون باشه شبمو روز می کردم ...

الهی خیر نبینه اون دکتری که واسه تیغ زدن مردم تو دل پدر مادرها رو خالی می کنه و دچار آشوبشون می کنه

خوب شد به حرف پدر شوهرم و کسرا گوش کردم و بچه رو سقط نکردم ....

بچه ها من دیگه باید برم مابقی قضایا و حکایت آدمایی که دیدم رو تو یه پست دیگه تعریف می کنم ....

الان باید برم به امر مهم باسن شویی و شیردهی و بادگلو گرفتن برسم ...

در پایان به همین وقت اذان دعا می کنم خدا دامن همه خانم های منتظر رو سبز کنه و طعم مادر شدن رو بهشون بچشه ...درسته سخته ...درسته از نظر بعضی ها دردسر خریدنه اما وقتی میاد ...وقتی توبغل می گیریش تازه می فهمی یه چی توزندگیت کم بوده ....و اون با اومدنش بهت حس تازگی و سر زندگی میده ...

مراقب خودتون باشید تا بعد

...
نویسنده : بازدید : 27 تاريخ : چهارشنبه 9 خرداد 1397 ساعت: 17:36

close
تبلیغات در اینترنت