*۵۹

ساخت وبلاگ

ما هر کاری بکنیم، آخر سر قضاوت میشیم .حالا میخواد در دنیای واقعی باشه یا مجازی .هیچ فرقی نمی کنه .مهم واکنش ما نسبت به نوع زندگیمون با افراد مختلفه .یا بیتفاوتی نسبت به اون .وقتی تنها باشم و احساس تنهایی کنم به اینجا پناه میارم .البته نوشته هام حال اون لحظه منه و از یک منظر به یک قضیه نگاه می کنم و به همون شکل هم راجبش می نویسم و جلو میرم .الان نسبت به نیمه شب خیلی خیلی بهترم . کمی سر گیجه دارم که دلیلش رو نمیدونم .صبحانه ام رو خوردم .گل و گیاهامو آب دادم و الان یادم اومد به بلبل بیچاره داخل قفس غذا ندادم . میرم بهش غذا میدم میام کمی بنویسم و بعد میرم رد کارم .



از وقتی پاراگراف بالا رو نوشتم تا الان حدودا دوساعتی میگذره ،چرا که بینش مجبور شدم بعد از دوبار تماس همسرم، باهاش صحبت کنم .طبق معمول گلایه داشت که ناراحتی من اون رو به هم ریخته و نمی تونه کار کنه !!گفتم :به ناراحتی من توجه نکن مثل همیشه میگذره و میره پی کارش !ناراحتی من چیز جدید و تازه ای نیست و تو از علت های تکراری اون آگاهی .پس وقتی قرار نیست منشا اون برطرف شه قضیه همچنان ادامه پیدا می کنه و عقب افتادن شما از کارت چیز بیهوده ای به نظر میرسه !!!!اصرار داشت برای چندمین بار دلیل های تکراری من رو بشنوه .اما من از بازگو کردنش دیگه حالت تهوع بهم دست میده .واقعیتش رو بخواید دیشب خودم رو به خاک سرد سپردم و برای مرگ خودم عزا گرفتم و امروز دوباره متولد شدم .با افکاری نو و اهدافی جدید . تنها چیزی که برای فرار از اصرارهای همسرم بازگو کردم این بود که دیگه سطح زندگیم باعث آزارم نیست چون به قدرت درونی خودم واقفم و یقین دارم به تمام خواسته هام با همت خودم خواهم رسید .تا حالا هم کودکانه به قضیه نگاه کردم .خودم رو با آدمهایی مقایسه کردم که در واقعیت امر هیچ حرفی برای گفتن ندارند .و اگر به جایی رسیدن با تکیه کردن به همسرانشون بوده .یا ارث و میراث پدری یا تلاش خودشون که با از دست دادن لذتهای زندگی بدست آوردن . باید بپذیرم که همسر من تحت تاثیر تربیت و نوع زندگیش قلبا به من اعتماد نداره .و هر چقدر هم که او این مساله رو انکار کنه برای من قابل قبول و قابل پذیرش نیست چون میدونم در ناخودآگاه او نقش بسته  من روزی ازش جدا میشم .و این رو از همون روزهای اول زندگیمون به من گفت ! اون زمان درک نکردم اما الان می فهمم چرا ! حتی خوب یادمه همون جلسات اول بهم گفت :بایدقول بدی که هیچ چشم داشتی به اموال من نداری!!!!!!!!!!!!! و این مساله بر من گرون اومد که مگه مغز خر خوردم زن آدمی شم که به من اعتماد نداره ! وقتی واکنش منو دید و با جواب منفی من مواجه شد از موضعش کوتاه اومد و گفت :اموالی در اینجا نداره و همه اون طرفه ! راست یا دروغش دیگه برای منی که مغز خر خوردم و وارد این زندگی شدم تفاوت چندانی نداره ! چون این وسط فعلا خودم رو یک مال باخته می بینم !!همین عامل سبب شداین عدم اعتماد از جانب من هم بوجود بیاد و من چون به او اعتماد ندارم دائم در حال غر زدن هستم که چرا من باید شبانه روز کار کنم و مخارج زندگی رو تامین کنم . قانون میگه مرد موظفه برای همسرش خونه ای در حد شان او تهیه کنه و به زن نفقه بده ! اما عملا من چیزی ندیدم ! قانون من در آوردی همسرم رو پذیرفتم و فعلا حس می کنم کفه سنگین ترازو به سمت منه ! در حال حاضر هیچ راهی جز خرج کردن برای بدست آوردن آرامشم ندارم .منتهی سعی می کنم از سال جدید حساب شده جلو برم . دیگه از سرویس دادنهای مختلف خبری نخواهد بود مگر اینکه او هم کار مثبتی برای زندگی به اصطلاح مشترکمون انجام بده .در پی اصرارش به دونستن علت ناراحتی من !!!!!!!!!!گفتم از جایگاهی که دارم ناراضیم و قصد ادامه تحصیل دارم .هربار این مساله رو عنوان کردم زدی تو ذوقم که رشته هایی که تو میخوای بخونی مربوط به سازمانی هست که در اون کار می کنی و به درد نمیخوره !!!باز هم نظر خودش رو به من تحمیل کرد .اینکه بیا برو فلان رشته مهندسی رو بخون چون استعدادش رو داری و من امتحانت کردم میدونم از پسش برمیای !!!بعدا که مهاجرت کنیم بیکار نیستی و فلان و فیلان !!!!گذاشتم خووووووووووووووووووب مثل همیشه حرفهای تکراریش رو در مزیت رشته مورد نظر بزنه! دست آخر بهش گفتم :علاقه ای ندارم اون رشته رو بخونم چون تو تخصصش رو داری و نمونه بارزی هستی از یک فرد ناموفق در این زمینه !!!!! دلم میخواست به گفته ام اضافه کنم و بگم :یک عمر بازیچه دوستانم شدم و تا زمانیکه تونستند از من استفاده کردند .الان نمیخوام برم تخصصی رو بدست بیارم که تو و مادرت برای منافع شخصیتون و پیشبرد اهداف شرکتتون از من استفاده کنید .قضیه تنها فرار کردن از این مساله نیست . نمیخوام بازیچه او و مادرش باشم . به رشته مورد نظر هم علاقه ندارم چون میدونم بعد از چند سال عضوی از بدنم دچار فرسودگی زود رس میشه و من اینو نمیخوام . سلامتیم از منافع شخصی او و مادرش مهم تره .وقتی گفتم حاضر نیستم در اون رشته ادامه بدم یک بند در باب مزیتهای اون رشته گفت و در برابر حرف من که میگفتم حرفات برای من اهمیت نداره چون تصمیمم جدیه جبهه گرفت که تو (باید)حرفا و نظرات منو بشنوی ! چون گاهی دیگران از بیرون قضیه رو بهتر از خود ما می بینند و میتونه برامون موثر باشه !!!!!بعد روی مادرش مثال زد .گفت مثلا مادر من توانایی رانندگی در سن بالا رو نداره اما مدتی هست اصرار داره ماشین مدل بالا و چند صد میلیونی بخره و من چندین بار بهش گفتم :شما دیگه از سنت گذشته .نمی تونی رانندگی کنی .اگر هم قرار به خرید ماشین باشه یه ماشین مدل پایین بخر که اگه آسیب دید زیاد ضرر نکنی چون هزینه تعمیراتش بالاست .منتهی مادرم حرف خودش رو میزنه !!!سابقا وقتی میشنیدم اون خانم در برابر من از بی پولیش می ناله اما ساختمان یکی از منازلش در بالای شهر رو به بهترین شکل ممکن ساخته و حاضر نیست نه خودش در اون زندگی کنه نه لطفی در حق ما بکنه تا از مستاجری رها بشیم تا چند روز حالم بد بود و خود خوری می کردم و شوهرم و مادرش رو در ذهنم تیکه پاره می کردم  اما از دیشب کـُن فیکون شدم و الان ذره ای برام اهمیت نداره که مادر شوهرم از ضعف من جهت حرص دادنم استفاده می کنه .پس من دیگه رو دست نمیخورم و سعی می کنم اونجور که میخوام زندگی کنم و شاد باشم و جلو برم . بدون توجه به او و پولهاش  خیلی فکر کردم و تمام زندگیم مثل صحنه یک فیلم از مقابلم گذشت . اینکه از جوانی و بعد اتمام تحصیلاتم وقتی وارد دانشگاه شدم باید هم درس میخوندم هم کار می کردم و کم کم با همت خودم به حدااقل های زندگیم دست پیدا کردم و این برام بسیار با ارزش بوده و هست . زمانیکه با همسرم آشنا شدم داشتم برای کنکور ارشد آماده میشدم اما عشق و عاشقی نذاشت به جایی برسم .الان به جرات میگم حسرت اون روزهامو میخورم . اون انرژی مضاعفی که داشتم . الان مثل بادکنکی می مونم که پنچر شده ولی میدونم بخوام میتونم . نشد برای من معنا نداره . پس تلاشم رو می کنم ادامه تحصیل بدم و جایگاه واقعیم رو پیدا کنم . .امروز برنامه ام رسیدگی به امور منزلم هست و نظافت شخصیم و بررسی درباره رشته ای که برام کار آمد باشه و بهش علاقمند باشم . 

بعد هم با یه برنامه منظم میچسبم به یادگیری زبان و خوندن کتابهای کنکور برای سال بعد . یک روز به خودم افتخار می کنم که ننشستم مثل تو سری خورها بهم ظلم شه .الان به همسرم به عنوان یک همخونه نگاه می کنم . میخوام در پستی و بلندی زندگی مثل یک دوست کنارش باشم بدون اینکه توقع داشته باشم ازش ! اما مرز کمک کردنهام به او برام مشخصه . از خودم نمیگذرم که روزی خودم به خودم جواب پس بدم چرا با خودم چنین کردم !تا اون حد بهش بها میدم که یک دوست بها میده نه بیشتر .هر چند او معتقده برای من از خودش گذشته و انصافا باید بگم تا حدود زیادی راست میگه . اما من نمیخوام اینجور باشم . این تصمیم منه و من باید به خودم و تصمیمم احترام بزارم . تا به امروز خودم رو کم و کوچک دیدم برای همین اطرافیانم به من احترامی که خواستم رو نگذاشتند . باید خشم درونم رو بیرون بریزم . خوش زبان باشم و از کلماتی که بار منفی دارن و شخصیت من رو زیر سوال می برند استفاده نکنم .اصولا قدرت نه گفتن رو دارم اما باید تقویتش کنم چون میدونم به زودی بهش نیاز بیشتری پیدا خواهم کرد . باید یاد بگیرم اگه کسی از این بابت از من رنجید عذاب وجدان نگیرم . وظیفه منه معقولانه در برابر خواسته هایی که نمیخوام انجامشون بدم ،نه بگم و پذیرش یا عدم پذیرش اون رو به طرف مقابلم  موکول کنم . من مسئول راضی نگه داشتن همه آدمها نیستم . در این بین اگه خدا بهم نظری کرد تا طعم مادر شدن رو بچشم .به وقتش و در جای خودش برای فرزندم مادری خواهم کرد . مثل آدمهای ضعیف از زندگی و شرایط سخت اون فرار نمی کنم . برای فرزندم کانون گرمی درست می کنم تا در سایه مهر من و پدرش رشد و پرورش پیدا کنه  .البته تا جایی که خدا برای من و همسرم عمر مقدر کرده باشه چون من کسی نیستم که با پیش گویی زندگی رو جلو ببرم .

اینها همه تصمیمات منه که دیشب در خلوت و اشک ریختنهام گرفتم . و جدا بر روی اونها پافشاری خواهم کرد.بسه افکار منفی . من تاکی و تا کجا میخوام خودم رو با آدمهای کوچک و ضعیف و شکست خورده مقایسه کنم .؟ارزش وجودی من بالاتر از همه اینهاست .و من اینو به خودم ثابت می کنم . به خودم ثابت می کنم که نیازمند کسی جز خدای خودم نیستم . و متقابلا به آدمهای اطرافم مفت و مجانی محبت نمی کنم .مگر خلوص نیتشون بهم ثابت شده باشه  . هر کس مسئول عمل خودشه . من مسئول پر کردن اوقات فراغت و تنهایی کسی نیستم . مسئول دادن خدمات به آدمهای اطرافم نیستم . مسئول شاد کردن کسی نیستم . مسئول بذل و بخشش کردن به کسی نیستم . من فقط در برابر خودم مسئولم . در برابر خودم و وجدانم همین و بس !

بهتره برم این سرگیجه چند هفته ای امانم رو بریده الان برام شدیدتر شده . و البته با حالت تهوع همراهه . فکر می کنم از فشارم باشه

...
نویسنده : بازدید : 8 تاريخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 20:33