93 | بلاگ

93

تعرفه تبلیغات در سایت

میزم پشت پنجره بزرگ آهنیه! هنوز برق کار مورد نظر مدیر که قرار بود چند روز پیش بیاد برق  این اتاق رو درست کنه پیداش نشده! نه که فکر کنید برق کاره وجود خارجی داره ها نه!  در کل همه مدیران درغگویی بیش نیستند. اینم یکیه مثل بقیه! منو فرستاد دنبال نخود سیاه و با وعده سر خرمن دهنم رو بست! منم فعلا سکوت می کنم چرا که  الان هوا، خوب و خنکه!گروه زیادی از موجودات مزاحم همیشگی  امروز در جوارم نیستند و به درخواست مدیر جان و معاون رفتن پی گردش و الواتی! من موندم و مابقی! که اونا هم چندان رو مخ مبارک نیستند! بهار که میشه بخصوص اون زمانی که نسیم بهاری بوزه یه چیزی تو وجودم تکون میخوره! منو میبره به سالهای دور! واقعا عمر چقدر زود میگذره! انگار همین دیروز بود با دختر عمو جآن میرفتیم روستاهای مختلف! میون مزارع! خنکای گندم زارها ما رو به وجد می آورد اممممممممممما شغل لعنتی و مزخرفممون تمام لذتهای زندگی رو از ما می گرفت! الان همون حس و حال رو دارم! خنکای نسیم منو میبره به گذشته! به بوی گندمزارها و گلهای وحشی  دشت! بوی نان تیری زنان روستا، بوی آغل گوسفندان و تاپاله گاو و گوسفندان! نگاههای خیره مردان و زنان روستا! غر زدنهای مداوم من و ناز کردنهای بیخود ناهید، دخترعموم که رو مخم بود چون فکر می کرد از مریخ اومده! خانم  کسر شانش بود بیاد روستا با روستاییها صحبت کنه ! آخرش هم اون همه غرور و چسی اومدن شد بلای جونش! شایدم من اینجور فکر می کنم! شاید اون الان در شغلش راحت تر باشه. هر چه باشه یه مو کوتاه می کنه سی چهل تومن میگیره من اما سگ دو میزنم آخرش به هیچ کجا نمیرسم! تنها وجه خوب مساله اون هم از نظر بقیه اینه من پشت نیز نشین شدم و ناهید دلاک! درست میگم؟ به آرایشگر میگن دلاک یا حمومی؟ هر چه هست ناهید آزادی اختیار بیشتر از من داره! آدم خودشه! شیک میپوشه چون شغلش ایجاب می کنه شیک پوش باشه. اما من چی؟  مثل عذرا خانم می مونم! یه کم اتو کشیده شم و آرایشم رنگ بیشتری بگیره توسط از مابهترون و حراست به سیخ کشیده میشم که اسلام رو به خطر انداختی!و موجب لغزش مردان هوس ران شدی! آه یه نسیم پنجره منو به کجاها که نبرد!  بیکارم!بیکار اجباری!  صدای وز وز یه عده باعث میشه دست از تفکرات گذشته بردارم برم به وز اونها رسیدگی کنم. تا بعد فعلا بای

...
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : چهارشنبه 30 فروردين 1396 ساعت: 9:43