۶۶ | بلاگ

۶۶

تعرفه تبلیغات در سایت


سه روزه کسرا رفته خونه مادرش .سرما خورده و حالش واقعا بد بود .منم که نصف روز نبودم و نمی تونستم تنهاش بزارم .این چند روز فقط تلفنی با هم صحبت می کردیم .اونم کوتاه . تا میومد حرف بزنه سرفه های شدید می کرد و واقعا حالش خراب بود .میدونم اونجا مادرش کمتر از من بهش میرسه اما خودش خواست که بره .میگفت دوست ندارم تو هم از من بگیری .منم این سه شب فقط یکی دوساعت خوابیدم .بخاطر ترس از تنهایی .الان هم از ساعت ۲:۵۰ دقیقه بیدارم .دیشب بهش گفتم :پنج شنبه میرم برا خودم خرید کنم .امیدوارم صبح اونقدر رمق برام مونده باشه بتونم برم اون سر شهر .گفت :مراقب خودت باش .کیفت رو نزنن .با مترو برو من خیالم راحت تر باشه .گفتم باشه .حالا تا ببینم چی میشه...
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 14:33