۷۵ - تاریخ: 1396/1/17 ساعت: 4:49
  یعنی من بزنم خودمو تیکه پاره کنم از دست کسرا بازم کمه !!!آخه مرد هم اینقدر دل گنده ؟! اینقدر بیخیال ؟! هیچی توی زندگیش با برنامه نیست .اون از دوران نامزدی و عقدمون که ۴-۵ سال طول کشید و بهونه پشت بهونه آورد آخرش هم من راضی شدم بدون جشن و هیچییییییی بیام سر خونه زندگیم !!!اون از بعد ازدواجم که
۷۲ - تاریخ: 1396/1/14 ساعت: 19:25
رسیدم خونه .چقدر زود گذشت تعطیلات! نوروز امسال خیلی خیلی خوب بود .لحظات خیلی خوبی کنار خانوادم داشتم .هر چند کسرای مهربونم نبود اما جمعا خوش گذشت .چند ساعتی میشه رسیدم خونه .کسرا جان اومد دنبالم .طبق عادت همیشگی گل سر برام خریده بود با یه جعبه شکلات تلخ که دوس دارم . شاید به جرات بشه گفت کسرا دل رح
70 - تاریخ: 1395/12/29 ساعت: 2:06
چهارشنبه با کسرا رفتیم برا خرید قطعه ی الکتریکی که برادرم مارک آلمانیش رو احتیاج داشت . اما هر چی گشتیم نبود !منم دیدم بی فایده است و بهتره خودمون رو خسته نکنیم زنگ زدم به داداشم گفتم مارک آلمانیش رو ندارن و فقط جنس بنجل ایرانی و آشغال تایوان رو دارن ! که داداش گفت :نه تایوانیش رو خریدم اصلا راضی نی
۶۸ - تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 0:07
امروز روزچهارمه اما از پری خبری نیست !دو روز پیش و امروز صبح دو بیبی چکگذاشتم هر دومنفی بود .پس باید بگم خبری نیست !!!امروز برای فردا و شنبه مرخصی رد کردم و راحت شدم از کار طاقت فرسا و تکراری .صبح تولد همکارم بود به عکس بازی و کیک خوردن و ...گذشت .همکارم همه رو صبحانه دعوت کرد جاتون خالی بسی چسبی
69 - تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 0:07
خوب قطعا شیوه و روش زندگی هر کس به خودش مربوطه. چیزی که برای من عجیبه اینه که طرف در اینستا عکس وسایل خونه اش رو میزاره که رنگ رنگیشون کرده و داره از زندگیش و نوع انتخاب و شیوه اون، لذت میبره. بعد یه عده میان دقیقااااااااا سوال میپرسن و میخوان مثل اون خانم باشن! غافل از اینکه رنگ کردن وسائل خونه هیچ
۶۶ - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 14:33
سه روزه کسرا رفته خونه مادرش .سرما خورده و حالش واقعا بد بود .منم که نصف روز نبودم و نمی تونستم تنهاش بزارم .این چند روز فقط تلفنی با هم صحبت می کردیم .اونم کوتاه . تا میومد حرف بزنه سرفه های شدید می کرد و واقعا حالش خراب بود .میدونم اونجا مادرش کمتر از من بهش میرسه اما خودش خواست که بره .میگفت دوست
66 - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 14:33
وای که دیگه جونی برام نمونده! ساعت 9از خونه زدم بیرون الان رسیدم! زنگ زدم کسرا گفتم. من که رو به موتم برسم خونه فقط سوپ درست می کنم برا سرماخوردگیت خوبه سرخ کردنی هم نیست! زود هم درست میشه! گفت نه من از بیرون شام میگیرم میام. تو برو خونه استراحت کن! حالا این همه دویدم و کلی مجتمع خرید بالا پایین کرد
67 - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 14:33
دیروز که وارد مترو شدم نشستم رو صندلی و بعد از من انبوه مسافران در حالیکه یکدیگه رو له و لورده می کردن وارد شدن!صندلیها به یک چشم بر هم زدن پر شد و من چون ازدحام بالا بود کیفم رو گذاشتم جلو شکمم و دستامو قرار دادم روش مبادا پول وموبایلمو بزنن!در این بین یه خانم چادری خودش رو انداخت رو من و خانم کنار
۵۶ - تاریخ: 1395/12/18 ساعت: 20:33
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
۵۷ - تاریخ: 1395/12/18 ساعت: 20:33
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
58 - تاریخ: 1395/12/18 ساعت: 20:33
چشمامو باز می کنم تو سیاهی محوی که بانور ضعیف راهرو و ساعت اجاق گاز روشن شده .ساعت از یک بامداد گذشته .گوشیموبایلمو روشن میکنم .۵تماس بی پاسخ از خونه مادر همسرم دارم .پتو رو از رومکنار میزنم .درجه بخاری کم هست .خونه سرده .درست مثل روح من که یخ زده .حرفای شوهرم راجب بابام توی سرم زنگ میزنه !!!!!و باع...
*۵۹ - تاریخ: 1395/12/18 ساعت: 20:33
ما هر کاری بکنیم، آخر سر قضاوت میشیم .حالا میخواد در دنیای واقعی باشه یا مجازی .هیچ فرقی نمی کنه .مهم واکنش ما نسبت به نوع زندگیمون با افراد مختلفه .یا بیتفاوتی نسبت به اون .وقتی تنها باشم و احساس تنهایی کنم به اینجا پناه میارم .البته نوشته هام حال اون لحظه منه و از یک منظر به یک قضیه نگاه می کنم و ...
۶۰ - تاریخ: 1395/12/18 ساعت: 20:33
زنگ زد با هم صحبتکردیم .بهش گفتم مرگ و زندگی ما آدمها دست خداست اما با توجه به حرفایی که میزنی و اینکه میگی ممکنه زیاد عمرنکنم من نگران آینده ام هستم .میدونم اهلش نیستم بخاطر تنهایی به مرد دیگه پناه ببرم .واقعا نمی تونم .دل که کاروانسرا نیست !برای بدنم هم حرمت قائلم به هر کسی نمیسپارمش !!!!شاید من ق...
۶۱ - تاریخ: 1395/12/18 ساعت: 20:33
زنگ میزنه صداشو نازک می کنه و به شوخی اسم شناسنامه ایم رو که به شدت ازش متنفرم رو ، به زبون میاره بعدمیگه دوستت دارم .تازه از حمام بیرون اومدم .دریغ از یک ذره لطافت زنانه !خشک و رسمی میگم کارت رو بگو !!انتظار این رفتارو از جانبم نداشت .وا رفت و گفت :همسریییییییییییی چرا واکنش نشون ندادی !؟ گفتم :چون...
۶۲ - تاریخ: 1395/12/18 ساعت: 20:33
انگار صد سالی از هم دور بودیم .اومد خونه محکمممممممم بغلم کرد فشارم داد و چلوندم .شام رو از بیرون خریده بود زدیم بر بدن .گفت پروژه دو ساله اش تموم شده یک هفته ور دلم هست. دیروز خواستم قاب منبت کاری بدون استفاده و عاری از عکس رو جون ببخشم .شیشه اش رو که میشستم دستم از دو جا پاره شد و خونریزی کرد .امر...
۶۳ - تاریخ: 1395/12/18 ساعت: 20:33
جمعه بعد از ظهر با همسر رفتیم نمایشگاه.حیف از انرژی ،پول و وقتی که صرف رفتن کردیم .هر چی آشغال داشتن جمع کرده بودن ریخته بودن تو غرفه هاشون .نگاه می کردم و حرص میخوردم !به کسرا گفتم :سال قبل پالتوها و مانتوهای خوبی بین غرفه های لباس بود اما امسال آت و آشغالهای چند سال پیش رو آوردن .کسرا گفت : آخه نم...
۶۴ - تاریخ: 1395/12/18 ساعت: 20:33
دلم میخواد بزنم تو دهن همه اونایی که تا ازدواج نکردی میگن خبری نیست ؟چرا ازدواج نمیکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ازدواج که میکنی هنوز یک ماه نشده باز دهن کثیفشون رو باز میکنندوسوال میکنند خبری نیست ؟چرا بچه دار نمیشید داره میگذره ها !!!!!!!امروز فقطططططططط دلممیخواست اون لحظه که همکارم خبر بارداریشو به ...
۶۵ - تاریخ: 1395/12/18 ساعت: 20:33
۱)دیروز توی اتوبوس یه دختره روبرو من نشست .چشمای میشی خیلی خوش رنگی داشت با پوست برنزه .کمی بعد که از سوار شدنش گذشته بود من به صورتش و ابروهاش زل زدم .ابروهای پرپشتی که از تاتو محروم نمانده بود !!!حین حرکت هر چند دقیقه یک بار چشم باز میکرد .اطرافش رو نگاه میکرد مبادا جا بمونه .از یه ایستگاه به بعد ...
برگ سی و هفتم - تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 12:21
یه ساعت دیگه سه تا امتحان دارم به هیجامم نیس !از اونجا که از تنهایی ، اونم شب می ترسم دیشب یکی دوبار بیدار شدم و یه بار ساعت دو نیم بود که بلن شدم از پنجره بیرون رو دید زدم دیدم اوه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه چه برفی میباره !  یه کم به آسمون فحش دادم که ایکبیری چطور وقتی من میرم سرکار اینجور نمیب...
برگ بیست و هفتم - تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 0:52
چقدر دیگه باید مردم بمیرن و جون بدن تا مسئولین به خودشون بیان ؟!!!!!!!فقط شب و روز میشینن فحش میدن به قدرتهای اول جهان و میریزن تو خیابون فحش میدن و چنگ و دندون نشون میدن که ما قوی هستیم ما قدرتمندیم !!!!ما اینیم ما اونیم !!!!!بعد بخاطر نداشتن امکانات خیلی راحت جون عزیزای مردم رو میگیرن !!!!!!همیشه ...